تبلیغات
ღ♥ღ تلخ مثل عسلღ♥ღ - مطالب دی 1392

ღ♥ღ تلخ مثل عسلღ♥ღ

♥این جا برای عاشقی دلیل می خواهند تو...دست هایت را به من می دهی؟♥

..

امشب دلم دوباره تنگه برات خدایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

به کی بگم خدایا که دردموبدونه

 

به اشک من نخنده نگه شدی دیوونه!!!!!!!!!!!!!!!!



[ دوشنبه 30 دی 1392 ] [ 22:47 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



ببخش

یه جایــی هم هست


بعــد از کلی دویــدن یهــو وایمیستی …


سرتــو میندازی پاییــن


و آروم میگی ” دیگه زورم نمیــرسه “…

 

منم الان همین حسو دارم خدادیگه نمیتونم

ببخشم که ناشکرم



[ دوشنبه 30 دی 1392 ] [ 22:41 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



خدا

امشب از آن شبهاست . . .

از آن شبهایی که فقط خدا میداند

چه ها میگویم: از آن گفتنهای خیس

و از آن غرور های بلند و مرتفع خبری نیست . . .

فقط خدا و من ! ! !

امشب شب من و اوست . . .


[ دوشنبه 30 دی 1392 ] [ 22:30 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



دستای تو

دلم گرفته هیچی آرومم نمیکنه جز این آهنگ داریوش:

ای که بی تو خودم رو تک و تنها می‌بینم
هرجا که پا می‌ذارم تو رو اونجا می‌بینم


یادمه چشم‌های تو پر درد و غصه بود
قصه غربت تو قد صد تا قصه بود


یاد تو هرجا که هستم با منه
داره عمر من رو آتیش می‌زنه



تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونه‌های خیسم رو دستهای تو پاک می‌کرد


حالا اون دستها کجاست اون دوتا دستهای خوب
چرا بی‌صدا شده لب قصه‌های خوب


من که باور ندارم اونهمه خاطره مرد
عاشق آسمونها پشت یک پنجره مرد


آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها گریه‌هام رو ندیده

یاد تو هرجا که هستم با منه
داره عمر من رو آتیش می‌زنه

یاد تو هرجا که هستم با منه
داره عمر من رو آتیش می‌زنه




[ دوشنبه 30 دی 1392 ] [ 22:28 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



..

دلـم گرفتــه اسـت یــا دلـگیــرم یـا شایـد هـم دلـم گیـر اسـت
نمــی دانــم …
اصـلاً هیــچ وقـت فــرق بیــن اینــها را نفهـمیــدم
فقـط مـی دانـم دلـم یـک جـوری مـی شـود
جــوری کـه مثــل همیــشـه نیــسـت
دلـم کـه اینـطــور مـی شـود ، غصـه هـای خــودم کـه هـیچ ،
غصـه ی همــه ی دنیــا مـی شـود غصـه ی مـن
بعــد دلــم بـدجــور غروب زده میشود


[ جمعه 27 دی 1392 ] [ 23:03 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



مردواقعی

من اگه مرد بودم؛


به خاطر نیازهای موقتم,

با قلب زنها, یعنی شیشه ی عمرشون بازی نمی کردم..


زبونم و دلم رو یکی میکردم تا به اصطلاح مخ زنی نکنم؛

دروغ نمی گفتم,


سعی می کردم روی خودم کنترل داشته باشم؛


نه اینکه هر نگاهی ... لبخندی ... اشتهام رو تحریک کنه....


اگه مرد بودم؛


یه جا گوشه ی ذهنم یادداشت میکردم زن فقط توجه میخواد؛ 

اگه بدونه دوسش داری, حاضره جونش رو هم برات بده؛ 


پس این کمترین کاریه که می تونی براش انجام بدی.....


اگه مرد بودم؛
وقتی عشقم ناز میکرد و بغض میکرد که دیگه دوستت ندارم؛ 


بوسش میکردم و میگفتم: ولی من خیلی دوستت دارم, چون


 میدونستم که وقتی زن اینجوری میگه فقط میخواد بهش توجه بشه...


اگه مرد بودم؛


به خاطر کسی که تمام دلش رو به نامم زده؛ یه کم فیتیله ی


غرورم رو پایین میکشیدم و بهش میگفتم چقدر برام عزیزه...


اگه مرد بودم؛


سعی میکردم یه مرد واقعی باشم...



[ چهارشنبه 25 دی 1392 ] [ 14:23 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



...

دنیای قشنگی نیست......!

آدمها مثل رودخانه های جاری اند،

زلال که باشی سنگهایت را میبینند،

برمیدارند و نشانه میروند درست سمت خودت....!!



[ چهارشنبه 25 دی 1392 ] [ 12:12 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



خدا

دلم می خواد الآن که بغض داره خفم میکنه
خدا بیاد پایین ، اشکامو پاک کنه ، دستمو بگیره........و..........

بگه :

آدما اذیتت میکنن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 بیا بریم پیش خودم .............

 



[ چهارشنبه 25 دی 1392 ] [ 12:09 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



بیخیال

همــــیشـه دقــیقآ وقـــــتی پـُر از حـــرفی

وقتـــی بغــــض میکـــُنی

وقتـــی دآغونــــی

وقــــتی دلــِت شکــــستـ ه

دقیقــــا همیـــن وقـــــتآ

انقــــدر حـ ـرف دآری کـــه فقــط میتونــی بگـ ـی :

"بیخـــیال"


[ چهارشنبه 25 دی 1392 ] [ 12:08 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



دلتنگی

گــَلـــــــُـوے آدَمـ را 

بایَد گاهــــــــــے بِتـَراشَنـد ... 

تا براے دٍلـتَنگـــــــــے هاےِ تـازه جـا باز شَــوَد 

دٍلتـَنگـے هایــے ڪِه جـــــــــایِشان نـَه دَر دِل 

ڪِه دَر گــَلــــــــوےِ آدَم استــــ 

دِلتنگـے هــــــــــایــے ڪِه مے تَواننَــد آدَم را خَفـِـه کـُننـَـد. .


[ چهارشنبه 25 دی 1392 ] [ 12:06 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



من چه میدانستم

من گمان می کردم دوستی همچو سروی سر سبز،

چهار فصلش همه اراستگی ست

من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی ،

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هرکس دل نیست...

قلب ها از اهن و سنگ

قلب ها بی خبر ازعاطفه اند...




[ چهارشنبه 25 دی 1392 ] [ 12:06 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



..

به آرزوی بچگی ام میرسم...؟

 چقدر دلم می خواد تو صف اول نماز جماعت باشم

 این بار نه تنها صف اول ، بلکه جلوتر از صف اول جای میگیرم

 حتی جلوتر از پیش نماز

 همه به من اقتدا می کنند

 چقدر مهم میشم

 نماز تمام میشود...

 همه به سمتم می آیند

 روی دست بلندم می کنند

 چقدر عزیز شدم

 چند قدمی حرکتم می دهند

 یکی فریاد می زند :

بلند بــــــــــــگولااله الاالله..



[ سه شنبه 24 دی 1392 ] [ 13:45 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



نامم

ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ را ﮐﻪ ﮔﺸﻮدم...

 "فاطمه" ﻧﺎﻣﯿﺪﻧﺪ ﻣﺮا...

 ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﯾﺎ ﻧﺎﺧﻮاﺳﺘﻪ... و اﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮن ھﻨﻮز اداﻣﻪ دارد...

 ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﯾﺎ ﻧﺎﺧﻮاﺳﺘﻪ، ﻣﺮا در دل ھﺎﯾﺸﺎن ﻗﻀﺎوت ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ،وﻧﺎمھﺎیﻣﺨﺘﻠﻒروﯾﻢﻣﯿﮕﺬارﻧﺪ...

 ﺧﻮاﺳﺘﻦ ﯾﺎ ﻧﺨﻮاﺳﺘﻦ ﻣﻦ ﻣﮫﻢ ﻧﯿﺴﺖ... اﯾﻦ ﯾﮏ ﻗﺎﻧﻮن اﺳﺖ...

 ھﻤﭽﻨﺎن اداﻣﻪﺧﻮاھﻢ داد ﺑﻪ اﯾﻦزﻧﺪﮔﯽ،ﺗﺎﺑﺒﯿﻨﻢ روی ﻣﻦﮐﻢﻣﯿﺸﻮد ﯾﺎ روی زﻧﺪﮔﯽ...

 ھــــــــﯽ!ﻏﺮﯾﺒﻪ!

 ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺗﻤﺠﯿﺪ دروﻏﯿﻦ،آراﻣﺶاﯾﻨﺠﺎ را ﺑﺮ ھﻢ ﻣﯿﺰﻧﺪ، ﺳﮑﻮت ﮐﻦ؛ ﺳﮑﻮﺗﺖ را ﻣﯿﺨﻮاھﻢ...

 ﮔﻮش ﮐﻦ؟ ﺻﺪای ﻗﺎر ﻗﺎر ﮐﻼغ ھﺎ راﻣﯽ ﺷﻨﻮی دراﯾﻦﺗﺎرﯾﮑﯽﺑﻪدﻧﺒﺎﻟﻢﻣﯿﮕﺮدﻧﺪ...

 ... آری!

 "فاطمه" ھﺴﺘﻢ...

 و اداﻣﻪ ﺧﻮاھﻢ داد ﺑﻪ اﯾﻦ زﻧﺪﮔﯽ...

 ھﺮﭼﻨﺪ وﺟﺪان ھﺎ ھﻤﻪ ﺧﻮابﺑﺎﺷﻨﺪ... ھﺮﭼﻨﺪ ﭘﺎﮐﯽﻧﺎﯾﺎب ﺷﺪه ﺑﺎﺷﺪ...

 ھﺮﭼﻨﺪ ﺑﺮای اﺛﺒﺎت ﺣﺮﻓﮫﺎ ﻣﺠﺒﻮر ﺑﻪﻗﺴﻢ ﺧﻮردن ﻣﯿﺸﻮی!!

 اﻣﺎ اداﻣﻪ ﻣﯿﺪھﻢ ﻣﻦ... آﺧﺮ ﯾﺎ روی ﻣﻦ ﮐﻢﻣﯿﺸﻮد... ﯾﺎ روی زﻧﺪﮔﯽ...



[ سه شنبه 24 دی 1392 ] [ 13:41 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



...

هـَر چـِﮧ میخواهید بگوییـ ـב !

از ایـלּ پـَـس میخواهیم خُودمـ ـاלּ باشیم

از جـِـنس تـَـنهایے

از جـِـنس بـ ـاراלּ

و هَمچوُלּ باراלּ زُلالُ پـ ـاڪ !

توے آشُفتـِﮧ تَریـלּ لـَحَظات هَم مـا را ببینید ظاهِرَماלּ آرامـ اَست

اَما ایـלּ جا ڪـَلـَماتمان فـَریاد مے زَنـَב

ایـלּ جآ مال مـ ـاست

هَر جور בلـِماלּ بخواهَد مینویسیم

تا آرام شَویـ ـم

ایـنجا اُتاق مـَـتروکـِﮧ ے خاطِـرات ماست !


[ سه شنبه 24 دی 1392 ] [ 13:31 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



تنها

ســــ ـــ ـــخت است...
سخت است درک کردن
دخــــ ـــــتری که غــ ـــم هایـــــ ـش را
خودش میـــ ــداند و دلش ...
که همه تنـــ ـــــ ـــــها لبــــخـــندهایش را میبینند ؛
که حســــ ــــــ ـــــرت میـــــخورند
بـــخاطر شاد بودنــــ ــــ ـــش ...
بخاطر خنده هایـــــــ ــــــــ ــــش ...
... و هیــــــ ـــــــــ ــــــچکس
جز همان دختـــــ ـــــر نمیــ ـــداند چقدر تنهاســ ـــــت


[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 23:10 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



...

آهسته گفت : "خدا نگهدار
"



در را بست و رفت...!
 



آدمها چه راحت ، مسئولیت خودشان را




به گردن "خدا" می اندازند


[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 23:08 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



...

گاهی دِلَتـ ـْــ  از  زَنانگـے مـے گیـرَد

....

میخواهــے كودَكــْ باشے


دُختـر بَچـه اے كــه


بـه هَـر بَهــآنـه اے بـه آغوشـے  پَنـاه  مے بَـــرَد


و آسوده اشكــ مــے ریــزَد


زَטּ ،كـه باشـے

بایـد

بُغضـ هاے  زیـادے رآ بــے صــدا دفــטּ كُنـ ـے



[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 23:01 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



دلم

دلم کـــــــــــمی خدا میخواد…
کمی سکـــــــــــوت…
کمی دل بریدن میخواد…
کمی اشک…
کمی بهت…
کمی آغوش آسمانی
کمی دور شدن از این آدمها…!
کمی رسیدن به خدا…


[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 20:25 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



...

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!



[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 20:23 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



چرا

چرا همیشه گفته میشود

"سکوت نشانه ی رضایت است"

چرا نمیگویند:

نشانه ی دردیست عظیم که لب ها را

به هم دوخته است؟

چرا نمیگویند:نشانه ی ناتوانی گفتار

از بیان سنگینی رفتار افراد است؟

چرا نمیگویند:نشانه ی دلی شکسته است که

نمیخواهد با باز شدن لب هااز

همدیگر صدای شکسته شدنش را

نامحرمان متوجه شوند!!!!!؟؟؟؟؟



[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 20:22 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



دلم گرفته

وای از دست این تنهایی،

وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفسگیر ،

ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیرخسته ام

، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام
در حسرت لحظه ای آرامشم ،

همچنان اشک از چشمانم میریزد و

در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ،

گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست

، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ،

کسی دلسوز من نیست قلبم رنگ تنهایی

به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید

، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده

، دیگردرقلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ،

هر چه خودم را به این در و آن در میزنم

آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند

، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند
دلم گرفته ….
خیلی دلم گرفته….
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…
انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من

نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام
نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی

دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش

تا کسی دلش به درد آید
من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم

، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم

این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها
میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ،

میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ،

حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند

دیوانه ای مثل من را….
میدانم کسی در فکر من نیست ،

تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست

، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم،

تا ابد همین دستهای غم را میگیرم



[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 20:20 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



خدایا

خدایــــا ...


می خواهم اعتراف کنــم ،

دیگـــر نمی توانم ،

خسته ام ،

من امانت دار خوبی نیستم ،

" مـــــرا از مــن بـگــیــــر "....

مال خودت ،

من نمی توانـــم نگهش دارم ...!!!


[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 20:18 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



...

این روزها


اگر خون هم گریه کنی


عمق همدردی دیگران با تو


یک کلمه است :


" آخـــــــی "


پس بخند



[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 20:16 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



من

آرے!

مـטּ

همــاטּ בختر

 

تخـــس بــב اخلاق مزخرفمـ


کـــه همگـــاטּ میپنــבارنــב بتــے هستمـ



امــــا هماטּ هــا چـــه میــבاننــב



از دروטּ



مـטּ که کوهے از

 

اِحسـ ـآسـ در آن مــבفوטּ


شـده اســتـ


مگــر دل کوچکــــ مـטּ


چقــבر تحمل دارد..؟



[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 20:15 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



خدادلم برات تنگ شده

 توی خلوت پر از همهم ام که صدای به صدات نمیرسه

                                   اگه میتونی منو دعا بکن منکه دستم به خدا نمیرسه

 اسمونا ارزونی پرندهاجای اسمونا یه قفس بده

                                   همه دار و ندار مو بگیر هرچی بود مو دوباره پس بده

 بازم هیچ راهی به مقصدنرسیدمن هزارو یه شبه معطلم

                                   تاته جاده دنیا رفتمو بازم انگارسرجای اولم

 چرا دنیا باتمام وسعتش مرحمی برای زخم من نداشت

                                 پای هرچی که دویدم اخرش حسرت داشتنشو تو دلم گذاشت

 سر روی شونه های روزگار قداین فاصله هق هق میکنن

                              دارم از ثانیه ها سیر میشم دارم از دوری تو دق میکنم

  پشت خنده های مصنوعی ما دل به این بغض گلوشکنده

                              روزگار سرد مو ورق بزن دست مهربونتو به من بده

  گم شدم توی شبی که خودمم شبی که حتی یه فانوس نداره

                           منو با خودت ببر به روشن اخه هیچکی مثل تو منو دوست نداره

  هی لک زده دلم واسه یه هم زبون شیشه دل همه سنگ شده

                                      میدونی دلیل گریه هام چیه ای خدا دلم واست تنگ شده

                         ای خدا دلم واست تنگ شده


[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 12:04 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



گاهی

گـــــآهــﮯ

احســــــآس میــڪـُــלּـــَم روے בستــــ פֿــُـבآ مــــــآלּــבه اҐ ...


פֿــَسـتــِﮧ اش ڪـَرבه اَم...


פֿــُـوבش هـــَم לּــمــﮯ בآלּــב


با مـــَטּ چــــــِـــــﮧ  ڪــُـטּــَــב !!!



[ یکشنبه 22 دی 1392 ] [ 23:27 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



...

ارزش "چادرم" رازمانی فهمیدم که...


راننده ی تاکسی مرا"خانم" صدازد...

                                                                                 

                                   و او را"خانمی"



[ یکشنبه 22 دی 1392 ] [ 11:13 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



زن باشی..

 اینکه زن باشی و از آبشار زیبای موهایت لذت ببری
ولی آن را بپوشانی و پنهان کنی طوری که حتی تاری از آن معلوم نباشد


اینکه زن باشی و اندام مناسبی داشته باشی
ولی آن را بپوشانی و پنهان کنی

 
اینکه زن باشی و بتوانی زیبا و با عشوه حرف بزنی
ولی نزنی و صدایت را نازک نکنی

اینکه زن باشی و بتوانی همکار نامحرمت را بخندانی طوری که لحظات شادی با هم داشته باشید
ولی نخندانی و از قید آن شادی هم بگذری و سنگین برخورد کنی

اینکه زن باشی و در بازار عرضه و تقاضای ادا و عشوه و هوی و هوس بتوانی عرضه کننده باشی
ولی نباشی هر چند که قابلیتش را داشته باشی

اینکه ارزش های جامعه ات وارونه شده باشد و برای ارزش های تو
در پوشش بودن های تو
ارزشی قائل نباشند

 
 
اینکه جوری حرف بزنی ، قدم برداری و پوشش داشته باشی که
همکارت ، استادت ، همکلاسی دانشگاهت تحریک نشود و راحت و آسوده کارش

را بکند و تمرکزش بهم نریزد ؛

اینکه با همه این تناقض ها دست بگریبان باشی و حتی پایت گران هم تمام شود ؛

 


همه اینها ارزش یک لحظه نگاه رضایت بخش بانو را دارد که دست دعا بلند کند و بگوید خدایا
«  دختران امت پدرم ، همه زیبایی ها را داشتند و معیوب و مفلوج و کچل و زشت نبودند
ولی برای رضای تو زیبایی هایشان را از نامحرم پنهان کردند
پس تو محبت خودت را در دل هایشان صد چندان کن !
طوری که هیچ چشم و ابرویی
ناز و کرشمه ای
پول و مکنتی
نتواند جایگزین آن شود ! »



[ یکشنبه 22 دی 1392 ] [ 11:10 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



چادرخدا

منم بعضی اوقات خسته می شوم

از خود چادر که نه

از سختی هاش

ولی

بعد آروم میشم

به خاطر خدا

به خاطر کعبه ی سیاه

به خاطر خونه ی خدا

به خاطر چادر مشکی که روی خونه ی خداست

اون وقت آروم می شم

آروم آروم

چون خدا هم چادر مشکی دارد!



[ یکشنبه 22 دی 1392 ] [ 11:09 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



چادرم

بــــــــــــــــــوی عیـــد می آید..

پـــارسالی ها همه از مد افتـــاده اند..

لبـــــاس هــــایش..

رنگــــش..

انـــــگار نه انگـــــار

که پارسال

همین موقع

چه ذوقی می کردیم از داشتنشان...

چه زود از چشممان افتادند؟؟؟؟

 

 

چادرم...

چه خوب است که

نه رنگت از مُد می افتد

نه مُدلت

چادرم از ثبات توست که من شخصیت پیدا میکنم....

 رنگ سال هر رنگی که می خواهد باشد

رنگ ما مشکیست...

مگر نه بانو...؟

 



[ یکشنبه 22 دی 1392 ] [ 11:07 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]