تبلیغات
ღ♥ღ تلخ مثل عسلღ♥ღ - مطالب آبان 1391

ღ♥ღ تلخ مثل عسلღ♥ღ

♥این جا برای عاشقی دلیل می خواهند تو...دست هایت را به من می دهی؟♥

شکست

من از یک شکست عاشقانه می آیم...بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند...شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه ای برای پنهان شدن ...! همه دلشان نقش های مثبت میخواهد و آدم های خوشحال...اما من گمان میکنم این خیلی خوب است که نمیتوانم ادای آدم های خوشبخت را دربیاورم...! بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز...که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است....قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش برآید....!!!آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد,خالیست.... نمیتوانم باورش کنم ... نه رفتنش و نه ماندنش را ....! قراره حقیقت را بگویم...سخت است... بی علاج است....دانستنش آدم را کم کم میکشد...گریه ی شبانه می آورد...اما همین است...کاملا ناگوار و واقعی : اون یکی رو جز من داشت ! سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد....! گریه میکنم باشکوه...مثل اقیانوس...بلند مثل اورست...او نمیشنود و نمیداند که ماه خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست................!


[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 16:32 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



میگذرم

از تو میگذرم بی آنکه دیگر تو را ببینم ،
از تو میگذرم بی آنکه خاطره ای را از تو بر دوش بکشم ،
نمیخواهم دیگر طعمی را از عشق بچشم .
از تو میگذرم ، تویی که گذشتی از همه چیز ،
این را هم فراموش میکنم ، جای من در اینجا نیست !



[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 16:19 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



دلتنگم

عشق آبی رنگ است...

اشک ها جاری شد...

در فرو دست انگار ، یک نفر دلتنگ است...

همه ی شهر کنون خوابیدند ،

چشم من بیدار است ،

با تپش های دل پنجره گویی امشب ،

لحظه ی دیدار است...

در دل شهر غریب ،

با تو این عمر گرانمایه رقم خواهم زد ،

در شب تنهایی...

با تو در کوچه ی مهتاب قدم خواهم زد...

یاد آن روز بخیر...

فاصله بین من و تو ، فقط نامت بود ،

در میان همگان ،

دل من در سفر عشق خریدارت بود ،

تا افق همسفرت خواهم بود...

با دلم باش که در این وادی

دل مردم سنگ است...

یاد این باش که در پشت سرت ،

یک نفر تا به ابد دلتنگ است...



[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 16:16 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



خدایا از این زندگی خسته شدم

اینجا هوا بارانیست .

پتویم را تا چانه بالا میدهم

و در بستر گرم خویش فرو میروم .

باران ؟

چرا میباری ای آسمان ؟

و چه راحت میباری !

میخواهم گریه کنم .

میخواهم اشک بریزم ولی نمیتوانم .

میخواهم از این لحظات گله کنم ولی به چه کسی ؟

اینجا هیچ کس نیست .

اینجا فقط من هستم و ....

راستی پس تنهایی کجاست؟

مبادا تنها بماند !



[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 16:14 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



عبرت بگیر

یکی بود یکی نبود زیر این گنبد گردون و کبود یه قصه مثل تموم قصه های نا تموم دنیا بود

قصه ای که اولش شروع میشد با یک نگاه

یه طرف نگاه پاک و دیگری پر از گناه

یه دلی بود که کسی اونو نبرد

به کسی دل نمی بست و از کسی گول نمی خورد

اما روزی از روزای روزگار

یه روز از روزای آفتابی آفزیدگار

آدم قصه ی ما نگاهی افتاد تو نگاش

یه نفر نشسته بود عاشق و واله سر راش

یه نفر که گفت بهش دوسش داره خیلی زیاد

یه نفر که گفت به جر اون دیگه هیچی نمی خواد

یه نفر که توی چشماش پر از اشک بی کسی بود

یه نفر که توی حرفاش غم بی هم نفسی بود

آدم قصه ی ما،حرفهای اونو شنید

تو یه چشم به هم زدن خودشو آواره دید

دید که بی اون نفسی توی تنش نیست

دید امیدی واسه زنده موندنش نیست

یه روزی قفل زبونشو شکستو یه گناه کرد

گفت که من "دوست دارم"

اما خیلـــــــــــــــی اشتباه کرد

آخه یار بی وفاش

که نبود عشق تو صداش

گفت مگه جدی گرفتی حرفامو؟

تو به دل گرفتی اون دروغامو؟

دیگه این کارو نکن،دیگه هیچ دروغی رو باور نکن!

عاشق قصه ی ما توی این لحظه شکست

صدای شکستنش تو دل ابرا نشست

باورش نمی شد این جدایی و دربدری

باورش نمی شد این شکست و بی یاوری رو

زیر رگبار جدایی شد یه پروانه ی خسته

شد یه پروانه تنها که پرش به گل نشسته

این شعر رو تقدیم میکنم به اون دختر خانم ها و آقا پسر های گلی که یادشون بمونه که همینجوری به کسی نگن:

"دوستت دارم"



[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 16:13 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



خیالت تخت

هرگاه از شدت تنهایی ،به سرم هوس اعتمادی دوباره می زند ،

خنجر خیانتی را که در پشتم فرو رفته

در می آورم ، می بوسمش ،

اندکی نمک به رویش میپاشم

دوباره بر سرجایش می گذارم ،

از قول من به آن لعنتی بگویید

" خیالش تخت " ...


من دیوانه هنوز ، به خنجرش هم وفادارم




[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 15:59 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



اعتماد

هیچ انتظاری

ازکسی ندارم،

و این نشان دهنده قدرت من نیست!

مسئله ،

خستگی از اعتمادهای شکسته است .



[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 15:59 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



اعتماد


آنقدر به مردم این زمانه بی اعتمادم

که میترسم

هروقت از شادی به هوا بپرم

زمین را از زیر پایم بکشند ...

اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن

اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم





[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 15:51 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



زمین


اینجا زمین است.

ساعت به وقت انسانیت خواب است؛

عجب موجود سخت جانی ست دل؛

هزاربارتنگ میشود؛ میشکند؛میسوزد؛ میمیرد!

وبازهم میتپد!




[ شنبه 27 آبان 1391 ] [ 23:21 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



درد


همه زندگیم " درد" است؛ درد...

نمی دانم عظمت این كلمه را درك می كنی یا نه؟

وقتی می گویم درد،

تو به دردی فكر نكن كه جسم انسان ممكن است از یك بیماری شدید بكشد...

نه؛

روحم درد می كند....




[ شنبه 27 آبان 1391 ] [ 23:19 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



روزها..

ایــن روزهـــایم به تظاهر می گذرد.... تظـاهر به بی تفـــاوتی.... تظاهـــر به بی خیــالی.... به شــادی.... به اینكـــه دیگر هیچ چیـــز مهم نیستــــ.... امــا.... سختــــ می كاهد از جــانم این نمایشــ ...


[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 12:56 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



عشق

فقط چنـــد قدم مانــده بود... برســم به تــــو... اگـــر این خوابــــ لعنتـــی دیشبـــــ ادامه داشتــــ ...


[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 12:55 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



چرا؟

چــرا نگاه می كنــی؟! تنهــا ندیده ای؟ به من نخنــد... من هم روزی "عزیز دلــ" كسی بوده امـــ...




[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 12:55 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



میگویند...

می گویـــند پرخاشگــر شده ام! نه! فقط هر كــس كه لحظه ای یاد تو را از ذهــنم بگیرد حتــی با یكـــ عطسه ی معمولــی نمی توانـــم سر به تنش بگــذارم...! می گوینــد خوابــــ ندارم... نه! فقط منتظر توام ... می ترســم چشم روی هم بگذارم و بیــآیی... چیزیــم نیستـــ! موسیقــی آرام گوش می دهــم! اصلا اتفــاق عجیبی نیفتــآده... فقط انگــآر دارد بلایی سرــم می آیــد...!


[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 12:54 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



درودیوار

در و دیـــوار اتاقم بوی خونــ می دهـــد.... من امشبــــ تمامـــ وابستگــی ام به تو را به تیـــغ كشیده ام....




[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 12:54 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



گاهی

گـــاهی آنقــدر مزخرفـــــ می شـــوم كه برای دیگــران قابل دركــــ نیستم.... حتـــی عزیزترینــ كسم را از خودم می رانـــم... در آن لحظهـ آرزو می كنـــم او بگویـد: می دانــم دست خودت نیست....دركتــــ میكنم....






طبقه بندی: ♥عشقولانه♥،
[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 12:54 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



مجازی

وقتــی "مجــازی" دل بستی ، "مجازی" وابستــه شدی ، و "مجازی" عاشـقـــ شدی ، منتــظر روزی باشـــ كه "واقعی" دل بكَنــی... "واقعــی" بغضــ كنی... و "واقعی" اشكــــ بریزی و خاكستـــر بشـــی






طبقه بندی: ♥عشقولانه♥،
[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 12:53 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



خودم

بــرای خودم مردی شــده ام....! بی صـــدا گریهـ می كنـــم... این روزهــآ در سكوتـــــ سر سختــــ ... "دنیــآ"! مواظبــم باشــ ... قلبـــم هنوز زنــانه می تپــد.....!




[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 12:52 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



قتل

مــَردی كه عطــر تـ×ـو را زده بود ، در خیابــان از كنــارم گذشتــــ ... و اینــ یعــنی: "قتــل غیر عمـــد ..."




[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 12:51 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



عشق

امــروز جلوی آینه ، سه تا موی سفیـــد تو موهام پیــدا كردم ! اولــی اینجا ! دومــی اونجا ! و سومــی همون جایی كه یه بار انگشتتــــ و فشــار دادی و گفتی: "منــ ×عاشقتـــم× اینو تو مغزتــــ فرو كنــ...."







طبقه بندی: ♥عشقولانه♥،
[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 12:51 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



زن

منــ زن هستــم و تو مــَرد! نگــران نباش! بهـ كسی نخواهــــم گفتـــــ كه در پس دردها و مشكلاتــی كه تو برایمـــ ساختـــی و تحمل كردم ، در پســ نامردی ها و نامهــربانی هایی كه دیدمــ و دم نزدم ، در پس بی معرفتــی هایی كه دیــدم و معرفتــــ هایی كه به خرج دادم ، مــَن مــَرد تَر بوده امـــ ...





[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 12:50 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



یه وقتایی

یــه وقتــایی دلتــــ می خواد یكی از پشتــــ سر چشمــات و بگیـــره و ازتــــ بپرسه: "اگه گفتی من كی امـــ؟!" تو همــــ دستاش و بگیــری و بگی: "هركــی هستی فقط بمــــون...."





[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 12:47 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



رنگین کمان


ایــن روزهــا ، یكرنگــــ كهـ باشــی چشمشــآن را میزنــی ....! خستهـ می شــوند از رــنگ تكراری اتــــ ! ایــن روزهــآ دوره ی رنگیـــن كمانهـــاست ...!






[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 12:45 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



زخم

بهـ زخم هایــم می نگــری ؟! درد ندارد دیگـــر ...! روزی كه رفتـــی ، مرگــــ تمـــام دردهایـــم را با خود بــُرد .... مُرده ها كهـ دَرْد نمی كِشــند ! حرف آخرم اینــ استــــ : برنگـــرد دیگــر ! زنده ام نكـــن ....






[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 12:42 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



i

غصــه مرا خــورد وقتـــی دیــدم دست بهـ سینه ایستــآده ای ! لعنتـی ! تمــام راه را برای آغوشتــــ دویده بودم ...




[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 12:39 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



این برای .....

تو را دوست دارم
و وقتی تو نیستی غمگینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم
تو را دوست دارم
وآنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند
و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو هستند
تو را دوست دارم
اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم
حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند
می دانم که دوستت دارم
اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند
و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند
زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست


[ یکشنبه 7 آبان 1391 ] [ 19:28 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]



خیلی سخته

خیلی سخته بعد چند سال بفهمی دوست داشتنش دروغ بوده ولی بازم بهت بگه دوستت دارم.


خیلی سخته وقتی که می خوابی طعم واقعی مرگ رو بچشی ولی صبح که چشمات رو باز

می کنی ببینی نمردی و بازم یه روز دیگه رو باید با خاطره هاش شروع کنی ولی اون دیگه پیشت نیست.....


ولی انگار هر لحظه کنارته و تو پیشش بودی ولی اون تورو هیچ وقت ندیده اون می تونه تو

رو گریه بنداره تو اون تو رو بخندونی ولی اون یکی دیگه رو خوشحال کنه.


خیلی سخته بهت بگه دوستت دارم ولی نمی خوامت، می گن با یادش باید زندگی کنی،ولی تا

کی خوابش رو ببینی؟می گن نا امید نشو اخه درد نا امیدی رو نکشیدن چون فقط نا امیدی رو

اون بهت داده ولی تو همه ی زندگیت رو بهش دادی.


خیلی سخته بهش دل ببندی و دلت رو بشکونه تو هم می تونستی دلش رو بشکونی ولی این

کارو نکردی چون دوستش داشتی.


خیلی سخته بزرگترین ارزوت مرگ باشه ولی اون بتونه با یار تازه از راه رسیدش راحت زندگی کنه.

خیلی سخته از ترس اینکه مردم بهت نخندن و فکر نکن دیونه ای نتونی درد و دلت رو به کسی بگی.

خیلی سخته ارزوت کسی باشه که ازش بشنوی که هیچ اهمیتی واسش نداشتی حالادیگه ارزوی نبودنت رو می کنه.....

خیلی سخته بعد چند وقت می بینی اشک تو چشات حلقه بزنه ولی اشکات فقط واسه خودت مهم باشن.

حالا اون عشقش یکی دیگه است اصلا واسش تو مهم نیستی رسم قایم موشک بازی زمونه همینه دیگه،اون چشم می زاره تو قایم می شی اما اون میره یکی دیگه رو پیدا می کنه.



[ یکشنبه 7 آبان 1391 ] [ 19:27 ] [ ღ♥ღفاطمهღ♥ღ ] [ نظرات() ]